|
سلام دوستای نازممممممممممممممممممممممم دلم براتون یه ذره شده.... به خدا سیستمم مشکل پیدا کرده و زیاد هم نمیتونم بیام نت. دلم میخواست بیام و برای همتون کامنت بذرام ولی به خدا فرصت ندارم.. مرسی از همتون که میایین و کامنت میذارین تو رو خدا این غیبتای من باعث نشه فراموشم کنینا.. من دغ میکنم من که همیشه به یاذ همتون هستم.
احسان جونم، عمو جونم(جفت عموهام رو میگم)، داداشیه بهترینم(علیرضا)جونم،مصطفی عزیزم محسن جون، تنهای روزگار،سپیده ی عزیزم،دائی نازم سامیه گلم ،تنهای روزگار، .............. همه ی اونایی که تو پیوندامین دلم براتون تنگیده حسابی ....دوستون دارمممممممممممممممممممممممممم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 9:50 PM توسط شیما |
سلام دوستای نازممممممممممممممممممممممم
دلم براتون یه ذره شده....به خدا سیستمم مشکل پیدا کرده و زیاد هم نمیتونم بیام نت.دلم میخواست بیام و برای همتون کامنت بذرام ولی به خدا فرصت ندارم..مرسی از همتون که میایین و کامنت میذارین تو رو خدا این غیبتای من باعث نشه فراموشم کنینا..من دغ میکنم من که همیشه به یاذ همتون هستم.
احسان جونم، عمو جونم(جفت عموهام رو میگم)، داداشیه بهترینم(علیرضا)جونم،مصطفی عزیزم محسن جون، تنهای روزگار،سپیده ی عزیزم،دائی نازم سامیه گلم تنهای روزگار، .............. همه ی اونایی که تو پیوندامین دلم براتون تنگیده حسابی....دوستون دارمممممممممممممممممممممممممم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 9:47 PM توسط شیما |
سلام دوستای خوشملم خوفین... دلم برای همتون تنگیده یه دنیا دست روزگار دیگه سیستم مشکل پیدا کرده نمی تونم بیام اینقده گریه کردم...آخه همش امتحان دارم نمی تونم بیام نت مرسی از همتون که تو این مدت اومدین پیشم وبه یادم بودین چون نمی تونم برای همتون کامنت بذارم همین جا یه چیزی می گم . . . دایی جونم :دلم برات یه دنیا تنگ شده کاشکی زود تر بیای پیشمون سامی جونم:دلم برای تو هم خیلی تنگ شده هر وقت مشکوک شادمهرو گوش می دم کلی یاد تو و وبت می افتم محسن جونم:مرسی که اومدی پیشم دلم برات تنگیده (برای تو و وبت)مواظب خودت باش هر جا هستی دلت شاد عمو سبزی فروش:عمویی خوبی دلم برات تنگیده موفق باشی حسان جونم: من همیشه به یادتم..درسات و خوب بخونیا عمو کیوان: عمویی جونم خوبی؟ دلم برات تنگ شده هرجا هستی خوش باشی داداشی نازنینم:سلام داداشی خوبم انقده دلم برات تنگ شده کاش زود تر بتونم بیام پیشت تورو خدا خیلی مواظب خودت باش و بدون که من تو هر لحظه به یادتم مصطفی عزیزم:می دونم سرت شلوغه هر جا هستی خوش باشی پیشم بیایا و خلاصه همه اونایی که تو پیوندای من هستین ومن الان فرصت ندارم که اسمتونو ببرم دلم براتون خیلی تنگه مواظب خودتون باشید دلای همتون شاد همتون و از ته ته ته دلم دوست دارم . . . . . . و اما اردوی کردان... روز دوشنبه ما ارازل (من و لادن و ندا و نیلوفرو ریحانه و مرجان) رفتیم کردان البته از طرف مدرسه اول که رسیدیم دنج ترین آلاچیق رو انتخاب کردیم و رفتیم اونجا بعد شروع کردیم عکس گرفتن بالای تیر چراغ برق!! روی درخت!! روی فنس (وای چند تا آهو بود که دورشون فنس بود واونا اونجا می چرخیدن) یه دفعه لادن گفت بریم رو اینا عکس بگیریم وبنده مثل مارمولک از این فنسا رفتم بالا و بروبچز هم دنبالم آهوا گرخیده بودن بیچاره ها حالا هر وقت شد عکسا رو می زارم رو وب خلاصه اونجا از هر چی که تونستیم رفتیم بالاو آویزون شدیم تقریبا ۱۰۰ تا عکس گرفتیم کلی هم رقصیدیم (البته از نوع جوادی) جای همتون خالی اینقدر خندیدیم که وقت برگشتن توان حرف زدن نداشتیم نتیجه ی اخلاقی: ۶تا ارازل رو با هم جایی نمی برن می برن ... گزینه الف و ب... هیچ کدام ... همه ی موارد ... اینم از آپ من دعا کنید بتونم زودتر بیام به خدا خیلی دلم براتون تنگ شده همتون و یه دنیا دوست دارم . . راستی اینارو من رو کاغذ نوشتم و ندا برام آپ می کنه حالا دستش درد نکنه...وظیفش بود...وظیفش نبود گزینه الف وب.. همه ی موارد... هیچ کدام... هرکدام... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 9:13 AM توسط شیما |
توجه توجه
سلام دوستای خوبم..من چند وقتی سفر بودم و دلیله غیبتم این بود...امروز اومدم و کامنت ها رو خوندم.. خیلی دلم شکست..خیلی دلم گرفت من همیشه وقتی مشکلی داشتم به این جا پناه میاوردم چون میگفتم اینجا دنیای تسکین دهنده ی منه ولی امروز تو این دنیای قشنگ دچار همچین مشکلی شدم...... دوستای خوبم من اگر با هر کدوم از شماها راحت برخورد میکنم یا بهتون محبت میکنم یا در صورت نبودتون ابراز نگرانی و دلتنگی میکنم اصلا معنیش این نیست که منظوری دارم. .من برای دوستی با شماها عنوان نمیذارم اما..... هیچ وقت کامنتام و خصوصی نمیذارم چون تو محبتم ریایی نیست که بخوام از کسی مخفی کنم به همه ی اونایی هم که خواهان رابطه ای جز تو وبلاگ شدن این توضیح رو دادم که من هیچ وقت دنبال این رابطه ها نیسم.... (البته به خدا منظورم این نیست که اونایی که خصوصی میذارن مشکلی دارن فقط میگم من هیچ منظوری از این رابطه ها ندارم) متاسفم برای اونایی که که این محبتا رو به منظوری برداشت کردن... خیلی دلم گرفت خیلی..از هیچ کدومتون توقع نداشتم که از احساس من این برداشت رو بکنین... حتی تصورش رو هم نمی کردم..آخه چرا.................. عمو کیوان من کاری نکردم که شما از من دلگیر باشی.... دوستای خوبم من هیچ منظوری از محبت کردنام نداشتم... . . . بگذریم از این به بعد رفتاری نمیکنم که کسی رو این جوری به اشتباه بندازه............................................................... + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 6:9 AM توسط شیما |
از آسمان می خواهم، از ستاره های روسپی، طلوع ماه و کهکشان دور دست را سوگند می دهم به فریادم برسید... در خود گمشده ام به من بگویید کیستم این کیست که در حریره های زلال آب می بینم؟! اگر منم، یادواره غربت مرداب برایم زنده شد. میثاقی کهنه مرا می آزارد عهدی که زمانه در غیابم با من بست! نه گل سرخی بشکفد نه سپیداری جان بگیرد ولی پیمان شکنی همیشه هم ناروا نیست باید در غروب های بارانی، به پایه های رنگین کمان تاب بست با هر آنچه در توان داشت بر سادگی قلسفه تبر زد و آخرین برگ درخت غم را به خاک نشاند باید در جوی باریک حقیقت دستمالی از جنس زمان انداخت تا در نهایت به زادگاه درد برسد برای گلهای سرخ ترانه ای عاشقانه سرود تا سپیدار به رقص آید و کلاغان از شهوت تکرار زمین، دورن ملتهبش را از تخمه های بی جان پاک کنند و من . . . !! مویرگ هایم چون وسعتی است که در ساحل خاطراتش مادرم را در آیینه می بینم از روز گله دارم... از روشنایی اش، آخر اشک چشمانم را، عابرانی که به تندی از کنارم می گذرند، می بینند ولی شب.... که با سلول های سکوتش، جام گوارای عشق را برایم مزه کرد هیچگاه نتوانستم حقش را ادا کنم آن هنگام که زیبایی اش، در مخیله تنگ کرم خاکی آرام گرفت، توقف می کنم تا زمزمه ای سر دهم: « بی شما هیچم، گل سرخ، شب، باران »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام دوستای عزیز تر از جونم.... خوبین همه....دیشب که داشتم آپ می کردم، اصلا فکر نمی کردم که امروزشرایط این همه تغییر کنه... مشکلم مهم نیست، مهم اینه که الان خونه هستم و می تونم دوباره مثل قبل به این دنیایه پاک و قشنگ بیام... دلم برای همتون یه ذره شده بود..من دوتا پست قبلی رو حذف می کنم چون هر وقت میبینم دلم میگیره... این مدت که نبودم اتفاقای عالی افتاده..مثلا سامی آپ کرده.. دائی جونم برگشته،علیرضا(داداشیه نازنینم) برگشته.. عمو سبزی فروش سلامتیش رو بدست آورده و برگشته..... ولی خب از خیلی هاتون هم بی خبرم و دلم براتون تنگیده.... دوستون دارم خیلی زیاد
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 8:8 AM توسط شیما |
قافیه ها مرا احاطه کرده اند چشم من کور است، فردایی نمی بینم چون حبابی روان تا ثانیه ای دیگر نابود خواهم شد در آستانه فصل غریبانه باختن به خیالم پریدم ولی من فقط پر پر زدم به کابوس هایم دعوتت نمی کنم از دریچه رویا ببین آهنگهای محکوم به تبعید را و عصاره ی عشقی عبث که به تاراج رفته تا بدانی حاصل لحظه های مستی چیست... رقص ماهی های بهت زده، اسیر مقبره ای مشکوک هنوز از نیرنگ زمانه واهمه دارم چنان با تیری آغشته به افسون مرا نشانه رفته، که می هراسم نگاه خصمانه اش با من، مهرگان و آذر آبادگانت را به قعر دوزخ بیاندازد بخار نفسم در سردی رگبار آسمان چون قندیل شراب آلود یاد آور نوشیدن هزار باره ی اکسیر مرگ است شاید این جادوگر فصل ها است، که سرنوشتم را پیش گویی می کند... شقیقه های تنهاییم درد می کند به که بگویم پشیمانم از زنده بودن سخنم با تو است ای پاییز دستاویز دامانت می آسایم از تو هیچ نمی خواهم، فقط مرا ببخش شاید می دانی، اما به رویت نمی آوری !! شاید می دانی، بذر های کال در شالیزار ها کاشته ام قصیده رفتن می خوانم ولی باز هستم شاید می دانی دل آواره ام، فرهادوار، تمام کوه های عقیم و سرد را یک به یک رسوا کرده است شاید می دانی پشت نگاه بدرقه به سیاهچالی خزیده ام و زمزمه های آب را ، در گوش رودی به عرض شکاف ابرهای مسموم فریاد زده ام شاید می دانی در جدال بین سایه و بلاتکلیفی، پرچم بی رنگ زیستن برافراشته ام و قصه هجران معرفت را در حفره زمان دفن کرده ام شاید می دانی خاکستر تب دار آخرین بوسه ات، مرهم زخم هایم شد... و حرارتش همزاد خون دلهایم آری...شاید می دانی ولی خودت را به کوچه روزهای نیامده می زنی !! پاییز من، سینه پر دردت بستر بر گفرش دیالوگ های زرد است و نغمه وداعت، ناله پای شبگردان ناشکیبا بانگ می زنم، معجزه دست مسیحایی ات عاشقانه زیستن را در جانم تکرار کرد خون، چون دوشیزه ای پاک از چشم گل سرخی چکید تن مهتاب را شکافت آزاد شد، رهاتر از هرچه رها می دانم تو آخرین پاییزی هستی، که مرا مهمان جرعه ای لبخند می کند پس قدری درنگ کن، مانند گیتارت در آغوشم بگیر تا رسوب اشک را در دیدگان متبسم ببینی مهربان پاییزم، حال که راهی سفر می شوی مرا در غم هجرت شریک کن آخر پس از خدای و گل سرخ، جز تو کسی را ندارم این منم، منی که به یک نقطه رسیده ام.... ---------------------------------------------------------------- پی نوشت این شعر برای آخرین روز پاییز ( یعنی ۳۰ آذر ) بود.....ولی اون روز رو وب نرفت چون...... اما امروز گذاشتم چون دوست داشتم که شما هم بخونین حرف دل *دلم برای دائی احمد جونم که الان رفته سربازی شده یه ذره... آرزو میکنم هر جا هست سلامت و دلش شاد باشه دائیه نازنینم دوست دارم یه عالمه *دلم برای سامیه نازنینم برای علیرضا(داداشیه گلم)، عمویی، عمو سبزی فروش که مریضه و مدتیه نیست برای محسن عزیزم که سیستمش مشکل پیدا کرده و چند وقته نیست، برای مصطفی گلم که کلاساش شروع شده و وقت نمی کنه بیاد، احسانه نازنینم که برای کنکور داره درس می خونه و کمتر میاد...تنگه تنگه... دلم برای همشون یه ذره شده... آرزو میکنم همه ی دوستای نازنینم، هر جای آسمونه این دنیا که هستن سالم و دلشون شاد باشه... دوستون دارم از ته ته ته دلم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 10:25 PM توسط شیما |
زمان پشت دیوار قرن ها، همچون گوزن های کریسمس یورتمه می روند روزهای متمادی بی احساس می آیند و می روند دیگر وفاداری مرده است ... گویا کیمیاگر فصل ها، زمستان را از آن سوی افق به اینجا دعوت کرده است زمستان چمنی از برف و سوز و سرما برایم هدیه آورده است و پیکر من که می دانی عریان است. زمستان هنوز نیامده چه بلوایی می کند شگفت از پایداری سرو! و دستان من که در زورق شفاف هوا، سر به زیر افکنده است و چه مظلوم پاییز... فقط من از پشت این پنجره جای خالی اش را حس می کنم و فقط او می داند رویاهای پوشالی ام اسیر یک دژخیم است رسالتش ماندن من در همین تیتراژ پایانی است !! زمستانی ها قبیله ای از تازیانه اند !! این بغض کهنه را حس کن، هر چه قدر می گریزم رهایم نمی کند قلبم خسته است، نای تپیدن ندارد، خون در رگ هایم لخته شده دلم را در پستویی زندانی کرده ام می خواهم فریاد بزنم با صدایی به قدرت رعد سرم را رو به آسمان بگیرم و از خورشید گله کنم تا او هم با قطراتش بر صورتم بوسه زند بوسه هایی از جنس باران، از جنس خاک و رنگین کمان شاید هر چه قدر کینه و نفرت در دلم هست، نیست شود دلم برای کوله بار خسته ام می سوزد که مدتها بسته مانده ولی به زودی سنگینی اش را، روی شانه های خسته ام حس خواهم کرد توشه ام را بگویم : درد...درد...درد... و جیب های یخی پر از نقاب نیرنگ!! !! آبکش بردباریم لبریز شده !! شاید بگریزم، ولی نه جایی برای گریختن دارم، نه آرامگاهی برای رمیدن، و نه سودایی برای پریدن آهای فرشته ی مرگ...با تو هستم!... من هستم که تو را می خوانم چرا شتابان دور می شوی؟؟ برگرد و بگو سراسیمه دنبالت می آیم خوب مرا نگاه کن، تا جهنمی را که خدای وعده داده را در زیستن من ببینی فرشته ی مرگ صبر کن...حرفهایم را بشنو اگر لایقم دانستی جانم را بگیر...روحم از آن تو آبروی سرو را گرو می گذارم من آتش افروخته چوب کبریتی هستم، که تا ثانیه ای دیگر نابود خواهد شد... بی مروت...بگو... شکیبایی تا به کی؟بی سر انجامی تا کجا؟ فرشته ی مرگ...دوستت دارم! خواسته ام را اجابت کن... عطر نفست را از من دریغ نکن، بگذار ریه هایم جانی تازه بگیرد ولی تو مدام از من دور می شوی... با سرعتی که سایه هم جا می ماند... ای کاش کمی مرا نگاه کنی، تا اشک هایم گواهی دهند دروغی در بساط ندارم گیلاس شرابت را جرعه جرعه می نوشم ثابت میکنم خاطرات سبز نیست، آسمان آبی نیست و هوا ملایمت بهاران را ندارد، بوی بیابان می دهد باد در گوشم می پیچد و زوزه می کشد و صدای آژیرش تا مغز استخوانم را می لرزاند خودت بهتر می دانی با ماندنم اهریمن پیروز خواهد شد پس نخست وصیتی کنم، سه چیز را به یادگار می گذارم: گل سرخ، باران، پاییز پس فرشته ی مرگ چرا معطلی؟!! من آماده ام... پشت استقبال مرگ، گریه نکن، نگاه کن پس همان کوچه سرخ که می رسد به انتظار، من هنوز ایستاده ام... می دانم هنگام مرگم بغض آسمان می شکند دقایقی جسدم را زیر باران رها کنید همین!! خطاب به اونی که خودش می دونه: گلم چرا قسمت نظرات رو بستی.. میایی کامنت میذاری و میری من دلم به همین کامنت گذاشتنه آروم بود ، اونم بستی........ هر جا هستی برات آرزوی سلامتی و شادی میکنم..مواظب خودت باش... + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 1:8 AM توسط شیما |
می خواهم با تو سخن بگویم،با آنکه می دانم مرا از یاد برده ای من شبگردی سرگردانم در چهارچوب تنگ این شهر به خواب رفته برهنه، در توده های عظیم نفرت می دوم اگر راه طولانی است، مسیر را چنگ می زنم تابه حرمت اشکهای شبانه ام سبدی از حصیر شوریدگیها را به طلوع یک افق برسانم اشکهایی که کهن تر قلب دریاهاست. می خواهم فریاد کنم، رساتر از رعد و تو باید بشنوی، بدانی امروز طومار دلتنگی ام را از صندوقچه قلبم بیرون آوردم و به اجبار آن را باز کردم صفحات دفتر آشنایی را ورق زدم آه ... چه گذشت بر من... می خواهم بنویسم... ولی... در هیاهوی مترسکها انگشتانم قلم زدن را از یاد برده اند. کاش از بودن و ماندن رها شوم شاید گریزی نیست سالهاست نقابی چون صورتکی خندان به چهره دارم. آرامش وجودم و ناجی لب تشنگی ام بغض آسمان است که مدت ها است نشکسته تا با شکوه ترین جلوه ی خدا، معصومانه جسم فرسوده ام را صیقل دهد به گمانم پرهیزگاری باران به قیمت مرگ غزلواره های ناگفته تمام شود. می خواهم بگویم اکنون من زردترین خزانم، در فصل نگاهت در پناه نبض خیس پنجره، غروبش را همراه باش بر گ های مسافر همان قاصدک هایی هستند که مدام بوی دلهره های زلال مرا بازگو می کنند من آمده بودم با آخرین نگاه باد در قلب سرد آسمان از برزخ واژه های ناب لبریز شوم و در معبد خیالی اش، به تماشای رقص شعله های آتش بنشینم ولی قلندر شب به من نگفت آن سوی دیوار برهوت است جایی که غربت ایستادگی درخت، باران و گریه را در هم آمیخته است می خواهم بیاییم تا با دستان پر صلابت ققنوس فاصله فصلها را کم کنم چمدان مهر را به هاله ای از کسوف امانت دهم ولی... افسوس... چه کنم دغدغه هایی بر ذهنم چادر زده اند داس خشمگین در کمین است تا تن لرزان گلهای سرخ را بدرد از سویی جویباری افسرده می خواهد غصه ها را بشوید و به پوچی فردا هدیه کند می خواهم گلایه کنم... از انتظار... ولی خسته از تیک تاک تکراری ام هیچ چیز در من نیست و کسی با من نیست آفتاب نای رقابت با شمع را ندارد انعلاس نور شمع از پس دستان یخ زده ام سایه ای بزرگ می سازد راستی... ترانه های بی هنگام نیز خموشند تا بی صبرانه با صدای فراموش شده خوشبختی پیوند بخورند!!! نیزه های سربازان اهورا، شرم سار، رایحه شکست را نوید می دهند این میان هیچ کس مجازات نشد جز دانه های شفاف عشق که از اعماق جانم جاری می شدند می خواهم کسی نداند رفتنت آغاز ویرانی شد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام دوستای گلم...خوبین همه؟ آرزو میکنم که همیشه خوب باشین و دلاتون شاد.امشب برای من خیلی خیلی قشنگه چون داداشیه من یعنی علیرضا بعد از یک ماه برگشته این قدر خوشحالم که اندازه نداره..دوست داشتم بگم تا شما هم بدونین. برای همتون از جمله داداشیه گلم آرزوی شادی میکنم..دوستون دارم یه دنیا یکی از دوستای گلم(اگه اشتباه نکنم سحر عزیز)خواسته بود اسم خواننده ی این آهنگ رو که رو بلاگ گذاشتم بدونه.... عزیزم اسمش محسن یاحق هست. + نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 7:39 AM توسط شیما |
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 11:15 PM توسط شیما |
سلام نازنینای من ولنتاین مبارک
ببخشید که نمی تونم بیام به تک تکتون سر بزنم و ولنتاین رو تبریک بگم آخه امروز اصلا خونه نیستم... اومدم که روز عشق رو به همتون، به همه ی عاشقا تبریک بگم اومدم که تو این روز خوشمل به همتون بگم از ته ته ته دلم دوستون دارم.میخوام به همتون، دائی احمد جون جونم.. عمویی جونم..احسان جونم سامی جونم آرش جونم فرشاد جونم و..... همه ی اونایی که تو پیوندای من هستن و خودشونم میدونن بگم که همه ی دنیای منین..بگم که همتون وخیلی خیلی زیاد دوست دارم و از ته ته ته ته دلم آرزوی سلامتی ودلخوشیه همتون و دارم..راستی خدا کنه که از قالبم خوشتون بیاد و در ضمن این که کد این آهنگ رو که من یه دنیا دوسش دارم عمویی جونم بهم دادها...عمویی مرسییییی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 9:53 PM توسط شیما |
و من زمزمه ی خون را در رگ هایم می شنیدم زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد...
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید زیبایی رها شده ای بود و من دیده به راهش بودم رویای بی شکل زندگیم بود عطری در چشمم زمزمه کرد رگ هایم از تپش افتاد همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد در شعله ی فانوسش سوخت زمان در من نمی گذشت شور برهنه ای بودم...
او فانوسش را به فضا آویخت مرا در روشن ها می جست تار و پود اتاقم را پیمود و به من ره نیافت نسیمی شعله ی فانوس را نوشید...
وزشی می گذشت و من در طرحی جا می گرفتم، در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم پیدا، برای که؟ او دیگر نبود... آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟ عطری در گرمی رگ هایم جا بجا می شد حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد و من چه بیهوده مکان را می کاوم آنی گمشده بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 1:48 AM توسط شیما |
همه ی هستی من آیه ی تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه تو را آه کشیدم، آه من در این آیه تو را به درخت و آب آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخند بی معنی میگوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد و در این حسی است که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازه ی تنهائیست دل من که به اندازه ی یک عشق است به بهانه ی ساده ی خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره میخوانند آه... سهم من این است سهم من این است سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از پله ی متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید: ((دست هایت را دوست می دارم)) دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده است سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر میگردد و به دین سان است که کس می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از بوسه به دنیا خواهد آمد....
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 0:2 AM توسط شیما |
فقط یک عکس می ماند ، فقط یک یاد می ماند ، فقط یک نام می ماند ، ز بودن ها... فقط یک عشق می ماند ... ز هر گمگشته ای یا نام نیکویی..... یک روز می بینی که او رفته... به جز یک شاخه گل از او نشانی نیست... فقط بر روی قالی جای پایش را تو میبینی... فقط بر روی یک کاغذ نقش خطش را تو می بینی.. به هر جا بنگری او را نمی یابی... به جز یک عکس ،یک نام ،یک یاد.... ز گمگشته ات نشانی نیست...نیست....نیست! + نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 7:15 AM توسط شیما |
سلام به دوستای نازنین تر از گلم...به دوستای خوشملم.... خب چه خبرا؟ خوش میذگره؟...آخ آخ چی کشیدین این چند وقته که من نبودم گوشت تنتون آب شده از دلتنگی ولی غصه نخورین من اومدم دوباره... عجب امتاحانی دادیم ما...واقعا زیر فشار له شدیم...هی...من که چهار تا از درسام و بیشتر امتاحان ندادم هشتاشم مونده....چه شود... خلاصه این چند وقت هی ما درس خوندیم و هی تعطیل شد و هی ما حرس خوردیم... خب حالا از درس بیاییم بیرون که افسرده شدم... چیکار میکنین با این روزای سرد زمستونی، با برف بازی چه طور بودین.. سامی جونم چند نفر و از بین بردی با گوله برفات...ها؟ همه رو تو برف بازی از بین میبره. وای وای نمیدونین...یه روز که از امتاحان برمیگشتیم من و لادن و نیلوفر رفتیم به صورت کاملا عشایری برف بازی بین ببره..چنان نیلوفر و انداخت تو برفا بچه دستش زخم شد...منم که دیدم اوضاع این جوریه فرار کردم..ولی خیلی خوش گذشت.قسمت زیبای قضیه این جا بود که با همون سر و شکل و همون قیافه ی داغون سه تایی رفتیم نت..خدایی همه فقط داشتن ما رو نگاه میکردن(آخه خوشمل مثل ما ندیده بودن که... خب بگذریم....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 11:21 PM توسط شیما |
سلام گلای قشنگ.. خوبین..خوشین..سلامتین..خب خدا رو شکر.. منم دیگه رفتنی شدم...امتاحانام داره شروع میشه و دیگه وقت سر خاروندن ندارم... تو رو خدا من و فراموش نکنینا..وگرنه دغ میکنم...هر کدومتون که اومدین کامنت بذارین.. یادتون نره ها...خلاصه دوست کوچمولوتون و فراموش نکنین..منم همیشه تو یادتونم.. لحظه شماری میکنم که امتاحانام تموم شه و زودتر بیام و یه دلی از عذا در بیارم... برای همه ی اونایی که مثل من امتاحان دارم ، دعا میکنم که امتاناشون و خوب بدن و موفق بشن..برای بقیه هم آرزوی سلامتی و خوشی میکنم.... هر چند که مگه بدون شیما هم خوش میگذره؟؟؟میدونم سخته... ولی خب تحمل کنین گیگه... خب دیگه وقت خداحافظیه.. اونایی که بلاگم و که تو پست قبلی آدرسش و دادم نرفتین ببینین..برین که تولده ها... دوستون دارم یه عالمه..اندازه ی......سوراخ جوراب مورچه... . . . بابا دلخور نشین اندازه ی سوراخ جوراب مورچه دلتنگتون میشم.. دلم نمیخواد بگم خداحافظ چون از این واژه بدم میاد..پس میگم.. به امید دیدار + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 2:11 AM توسط شیما |
زندگی رسم خوشایندی است... زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.. پرشی دارد به اندازه ی عشق.. زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.. هر کجا هستم باشم... آسمان مال من است... پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است... چه اهمیت دارد... گاه اگر میرویند... قارچ های قربت... و در اين تنهايي ؛ سايه ناروني تا ابديت جاري است... سلام دوستای نازنینم... خدا کنه که همتون خوب باشین... راستش اشعار سهراب یه جورایی تسکین دلتنگیامه.. خدا کنه شما هم خوشتون اومده باشه.. |