|
تو به من خندیدی.. و نمیدانستی،من به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیدم ! باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه ! سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک.. و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرار کنان، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم: که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت !..... + نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 10:40 PM توسط شیما |
یک روز از تو ، از درختان خیابان شلوغ ، از شعر و خاطره و همه ی کلبه های بی فروغ دور خواهم شد... یک روز میگذرم از هرچه هیاهو ، از هرچه آرزو... یک روز پرواز سهم چشمان بسته ام خواهد شد... روزی که از همه پنجره ها ، آیینه ها ، و همه آرزو ها دست بکشم ،بال هایم پرواز را تجربه خواهد کرد... و چه خوب گفت فروغ : ( همیشه پیش از آنی که فکر کنی،اتفاق می افتد... ) + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 8:17 AM توسط شیما |
نمیدانم پس از مردن چه خواهم شد... نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت... ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، و سوتکی باشم به دست کودکی گستاخ و بازیگوش، که یکریزو پیاپی بادم گرمش درون آن بیفشارد و تاوان سکوت مرگبارم را از این دنیای فانی باز گیرد... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 6:19 AM توسط شیما |
زندگی برگ زردیست به نام عشق، آیینه ی شکسته ایست به نام دل، غم سبز رنگیست به نام آه، فریاد بلندیست به نام جدایی، داستان بی سروتهیست به نام مرگ... زندگی کودکی رویاهاست، وتولد آغاز یک زندگی، در سیر تکامل هر انسان است وخنده ی هر نوزاد، ترانه ایست که ابدیت را فریاد میزند... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 10:58 PM توسط شیما |
|