|
هر روز به انتظار شب تا غروب آفتاب می گریم و هیچ اعتنایی به دور و برم ندارم.... کسی هم از اشک های من نمی پرسد از رفتارم نمی پرسد که چرا گریانی... دلم تنگ،چهره ام غمگین و نگاهم، منتظر است به انتظار شب.... لبخند کوچکی بر لب دارم... و این لبخند همیشگی مرا دلداری میدهد... کودکیم گریان پشت پنجره ی آرزوهایم نشسته و به جوانیم که در زندگی بارانی میگذرد و نگاه میکند.. خدا کند تا پیر نشدم آرزوهایم گل بدهند.... + نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 6:37 AM توسط شیما |
|