|
زمان پشت دیوار قرن ها، همچون گوزن های کریسمس یورتمه می روند روزهای متمادی بی احساس می آیند و می روند دیگر وفاداری مرده است ... گویا کیمیاگر فصل ها، زمستان را از آن سوی افق به اینجا دعوت کرده است زمستان چمنی از برف و سوز و سرما برایم هدیه آورده است و پیکر من که می دانی عریان است. زمستان هنوز نیامده چه بلوایی می کند شگفت از پایداری سرو! و دستان من که در زورق شفاف هوا، سر به زیر افکنده است و چه مظلوم پاییز... فقط من از پشت این پنجره جای خالی اش را حس می کنم و فقط او می داند رویاهای پوشالی ام اسیر یک دژخیم است رسالتش ماندن من در همین تیتراژ پایانی است !! زمستانی ها قبیله ای از تازیانه اند !! این بغض کهنه را حس کن، هر چه قدر می گریزم رهایم نمی کند قلبم خسته است، نای تپیدن ندارد، خون در رگ هایم لخته شده دلم را در پستویی زندانی کرده ام می خواهم فریاد بزنم با صدایی به قدرت رعد سرم را رو به آسمان بگیرم و از خورشید گله کنم تا او هم با قطراتش بر صورتم بوسه زند بوسه هایی از جنس باران، از جنس خاک و رنگین کمان شاید هر چه قدر کینه و نفرت در دلم هست، نیست شود دلم برای کوله بار خسته ام می سوزد که مدتها بسته مانده ولی به زودی سنگینی اش را، روی شانه های خسته ام حس خواهم کرد توشه ام را بگویم : درد...درد...درد... و جیب های یخی پر از نقاب نیرنگ!! !! آبکش بردباریم لبریز شده !! شاید بگریزم، ولی نه جایی برای گریختن دارم، نه آرامگاهی برای رمیدن، و نه سودایی برای پریدن آهای فرشته ی مرگ...با تو هستم!... من هستم که تو را می خوانم چرا شتابان دور می شوی؟؟ برگرد و بگو سراسیمه دنبالت می آیم خوب مرا نگاه کن، تا جهنمی را که خدای وعده داده را در زیستن من ببینی فرشته ی مرگ صبر کن...حرفهایم را بشنو اگر لایقم دانستی جانم را بگیر...روحم از آن تو آبروی سرو را گرو می گذارم من آتش افروخته چوب کبریتی هستم، که تا ثانیه ای دیگر نابود خواهد شد... بی مروت...بگو... شکیبایی تا به کی؟بی سر انجامی تا کجا؟ فرشته ی مرگ...دوستت دارم! خواسته ام را اجابت کن... عطر نفست را از من دریغ نکن، بگذار ریه هایم جانی تازه بگیرد ولی تو مدام از من دور می شوی... با سرعتی که سایه هم جا می ماند... ای کاش کمی مرا نگاه کنی، تا اشک هایم گواهی دهند دروغی در بساط ندارم گیلاس شرابت را جرعه جرعه می نوشم ثابت میکنم خاطرات سبز نیست، آسمان آبی نیست و هوا ملایمت بهاران را ندارد، بوی بیابان می دهد باد در گوشم می پیچد و زوزه می کشد و صدای آژیرش تا مغز استخوانم را می لرزاند خودت بهتر می دانی با ماندنم اهریمن پیروز خواهد شد پس نخست وصیتی کنم، سه چیز را به یادگار می گذارم: گل سرخ، باران، پاییز پس فرشته ی مرگ چرا معطلی؟!! من آماده ام... پشت استقبال مرگ، گریه نکن، نگاه کن پس همان کوچه سرخ که می رسد به انتظار، من هنوز ایستاده ام... می دانم هنگام مرگم بغض آسمان می شکند دقایقی جسدم را زیر باران رها کنید همین!! خطاب به اونی که خودش می دونه: گلم چرا قسمت نظرات رو بستی.. میایی کامنت میذاری و میری من دلم به همین کامنت گذاشتنه آروم بود ، اونم بستی........ هر جا هستی برات آرزوی سلامتی و شادی میکنم..مواظب خودت باش... + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 1:8 AM توسط شیما |
|