|
بیچاره من چه قدر زود فراموش شدم تنهایی، سایه و غم همه رفتند و سکوت که تنها دوستم بود ولی مدتی است همدیگر را به جا نمی آوریم! ای کاش دستکم در خاطره ها دفن می شدم شاید روزگار پلید نفرینم نمی کرد گل سرخ به بیابان نمی گریخت درخت همبستر تبر نبود و اهریمن از تنگدستی محبت غصه نمی خورد وقتی رفتی رودی از اشک، صخره های پلک ها را در نوردید و بر ساحل گونه ام جاری شد از آن به بعد در پیکره بیقراری ام ثانیه می کارم و از خون روحم آبیاری اش میکنم تا دیرتر دوریت را حس کنم قلبم را التماس می کنم که لحظه ای درنگ کند تا برای همیشه آرام گیرم هر روز از پگاه تا پگاه در معبدی ویران، رو به آینه دلدادگی می ایستم و به دور دست ها خیره می شوم لحظه به لحظه ی هستی را می ستایم قطره به قطره باران را می شمارم وجب به وجب خاک را می بویم جرعه به جرعه غربت را می نوشم و پا به پای باد، مست می دوم به خیال خام دیدن تو که اگر یکبار نگاهم کنی آن چشم تا ابد با من خواهد زیست بگو کدامیک را بر گزینم؟ بر سر این سه راهی سخت «مرگ ، مرگ ، مرگ» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام دوستای گلم مرسی از همتون که به یادم بودین و کامنت گذاشتین ببخشید فرصت نمیکنم به هموتن سر بزنم از من دلگیر نباشین.دلم برای همتون تنگیده.دوستون دارم خیلی زیاد. + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 0:36 AM توسط شیما |
|