|
لحظه ای چشمانم را می بندم رویاها پیش رویم صف می کشند نوبتی هم که باشد نوبت تو است من و تو در سکوتی بی پایان باز هم شب، عاشقانه شاهراهی بلورین برایم ساخت تا سوار بر اسب سپید خیال از جاده نور بگذرم و به فضای بی ریای نگاهت راه یابم و تو چه خالصانه چکاوکهای دلتنگی ات را سوی من پرواز دادی تا در میان آسمان سرخ قلبم پر کشند و نغمه های دوری و غربت را تصنیف وار همراه ساز دلکش باد صبا به تو تقدیم کنند... صد افسوس که تا چشم گشودم، پیوندم گسست باز چشمانم را بستم، دیگر تو نبودی یکباره همه چیز نابود شد کاش قلم حقیرم گویای حرف دلم بود نبودت را تاب نیاوردم قطره های باران با اشکم، دو بیتی دلتنگی می ساختند... من رهگذری تنها، فراری از ندامتگاه عشق به قلب خورشید قدم نهادم تا خنکایش تاول داغ بی کسی ام را آرام کند طبق عادت، نیمه شب با چشمانی اشک آلود بر سر مزارت می آیم تا کتاب زندگیم را ورق بزنم ولی باز هم نامی جز تو نمی بینم تویی که صادقانه می پذیری عاشقانه هایم را + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 9:57 AM توسط شیما |
|