|
در این دخمه تاریک چه قدر تنها هستم، هیچ فریاد رسی ندارم مثل غروب دلگیر و نفسگیر دلم گرفته درد دل هایم را با دلم در میان می گذرام او که خود پر از درد است چگونه دردهایم را می شنود! دلم گرفته است مثل لحظه ی پرپر شدن گلبرگ های یک گل سرخ مثل لحظه ی رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دیگر احساس تنهایی نمی کنم، این تاریکی جای خالی ات را با حضورش پر کرده دستانم را با دستان سردش گرفته، و مرا در آغوش بی مهر خود فرو برده است. کاش دلتنگ نمی شدم ای کاش کسی به یادم بود چه لحظه های غریبی است...نفسگیر...بی عاطفه و سرد به گمانم دوای درد خود را یافتم، دوای تمام غم ها، غصه ها و تنهایی هایم... بغض دیرینه ام شکست. آری یک قطره اشک، دو قطره اشک.... حاصلش گونه ای خیس و صدای نفسگیر گریه هایم که در پایان باز به حس غربتم افزود! بیهوده می پنداشتم دوای دردم درون چشم هایم هست. گریه نیز در غربت دیدگانم گم می شود، و جز شرمندگی چیزی برایش نمی ماند... بی رمق و خسته ام، دل آشفته ام آغوش امن تو را می طلبد. دلم فانوس چشم های تو را می خواهد، تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند. هیچکس نمیداند چگونه در این سیاهچال نشسته ام و سرم را روی زانوان بی رمق گذاشته ام حتی برای حشرات کوچک اینجا نیز موجودی عذاب آورم وای که این لحظه ها انگار هرگز به پایان خود نمی رسند. تو می دانستی که چه قدر دوستت دارم...نه!؟ وقتی تو نیستی هیچ چیز زیبا نیست، همه چیز در برابر دیدگانم رنگ می بازد. تو که رفتی بال هایم شکست، دنیا برایم قفس شد و هیچ دستی برایم آب و دانه نریخت. هر گاه دیدی باران می بارد، بدان آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است... و ببین اشک های زلالش گواهی می دهند حیف...حیف که حرف های دلم را نمی شنوی و افسوس که دیواره های این دخمه نیز طاقت حرف هایم را ندارد و دائم صدایم را پژواک می کند دلم می خواهد فریاد بزنم و بگویم چه قدر دلتنگم. دلتنگ گل های سرخی که با نگاهشان آرام و از عطرشان مست می شدم در واپسین غروب احساسم آرزویم این است که همیشه قدر دان معصومیت گل های سرخ باشی پ.ن.۱.سامی امروز لادن از ۸صبح تا ۸شب کلاس داره. به امید خدا جسدش به خونه می رسه منم دارم می رم تفریحات سالم بی لادن خب دیگه با این نوشته باید الاغم و بردارم و برم دهاتمون وگرنه لادن سالمم نمی ذاره اوا لادن جان این چه حرکتیه،شما یه خانوم بلا نسبت محترمی، با یه خانوم با شخصیت چیکار داری پ.ن.۲.داداشی کجایی؟ چرا پیشم نمیایی؟ دیگه دوسم نداری... پ.ن.۳.وای بچه ها امروز قشنگ ترین لحظه های زندگیم و گذروندم. برام دعا کنید.امروز یه تصمیم بزرگ گرفتم دعا کنید اشتباه نکنم.. + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 6:7 PM توسط شیما |
|