|
ای باران کمکم کن، اینجا تاریک است می هراسم دیگر کابوسی نمی بینم چون بیداریم از کابوس فراتر است ای باران تنها آرزویم این است که شبی از همین شب های سرد و سیاه بیایی غصه هایم را باور کنی و به من امید ماندن دهی تا من هم در آغوش خیست گم شوم ای باران به یاد آور آنگاه که دستهایش از آن من بود تنها محرم خلوتمان تو بودی درمانده ام، بارها خواستم در کام مرگ فرو روم ولی مرگ نیز لایقم ندانست، و باز هم مرا محکوم به همین اجبار بی سرانجام کرد تو می دانی من سالهاست که مرده ام، واین جسم جسدی کم تحرک بیش نیست ای باران از سر شب می باری و می نالی من مدام به تو غبطه می خورم چون همه تو را دوست دارند و برای آمدنت لحظه شماری می کنند بدان با این که می دانم نمی آید آرزویم این است که در یک غروب بارانی پشت پنجره ای منتظرش بنشینم تا انتظارم طراوت قطره های خود تو را بگیرد و هر دو بی سرپناه زیرت قدم می زدیم اما چه کنم در این زندان نای برخواستن نیز ندارم رویاهای پوشالی ام را از من دریغ نکن حتی غربت غروب هم از وجودم شرم می کند زجه های شبانه، زخم های قلب تیره ام و تصویر لحظه ی رفتنش همه مهر سرنوشتم شده اند ای باران بخشنده ی من، اگر صدایم را می شنوی قطره هایت را نثار گل های سرخ کن و مگذار طعمه ی بی مهری خزان شوند راستی هرگز قصه بی کسی ام را برایشان بازگو مکن...
پ.ن.۱.این روزا حسابی با یه نفر تو زندگیم درگیرم، شدیدا دلم می خواد سربه تنش نباشه داره با آیندم بازی می کنه...
پ.ن.۲.این روزا مامانم گیر داده که من آشپزی یاد بگیرم
می خواد خودش رو معاف کنه.منم که تعطیلم در این زمینه بدجور
جاتون خالی چند شب پیشا قرار بود شام ماکارانی درست کنم، خونه هم تنها بودم بعد جای پیاز توش کلم سرخ شده ریختم یعنی تشخیص ندادم که این کلم سرخ شدست یا پیاز
اما بابام کلیم تعریف کرد
پ.ن.۳.راستی استاد احد لادن رفته شمال ، همین روزا منتظر دریافت پیام تخریب لاهیجان باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 10:25 AM توسط شیما |
|