|
سلام سلام دوست جونام خوبین؟روزگار خوب پیش می ره؟ برای من که با فاکتور یه سری چیزا به لطف خدا خوب پیش می ره این بار خبری از شعر نیست رفتم شیطونی کردم می خوام اعتراف کنم ما یه دوست به اسم میثم داریم که تقریبا تازه باهاش آشنا شدیم. خونه ی میثم طبقه ی اول یه آپارتمان رو به خیابونه که پنجرشم همیشه بازه. من و نیلوفر چند روز پیش داشتیم از اونجا رد می شدیم که با دیدن اون پنجره یه فکرای شیطونی به سرمون زد تصمیم گرفتیم از این پنجره یه سوء استفاده ای بکنیم بعد با خط نیلوفر که میثم شمارش و نداره یه اس بهش دادیم که پنجره ی اتاقت و هیچ وقت نبند. اونم هی اس زد (شما؟ منظورتون چیه؟) بیچاره گرخیده بود ما هم جواب ندادیم گفتیم بذار بمونه تو خماریش از اونجایی که میثم روزایی که کلاس نداره تا ۱۲ظهر خوابه دیروز صبح ساعت۱۰من و نیلوفر با یه عروسک پشمالو خوشمل، یه بسته آدامس فرست، چندتا کاکائو، یه سی دی پر از موزیکای راک، یه کاغذ که روش نوشتیم انجمن کمک به مستضعفین و پیچیدیمش دور سنگ، رفتیم اونجا. دیدیم به به پنجره بازه تازه پردشم کناره (تخت میثم درست کنار پنجرست) به نیلو گفتم بیا عروسک رو جوری بندازیم که مستقیم بخوره تو سرش حالا این عروسکه مگه می رفت تو همش میفتاد زمین گفتم الان این قدر کثیف می شه میثم فکر می کنه که از سطل آشغال برداشتمش. ولی بالاخره به دست نیلوفر افتاد تو اتاق بعد بسته ی آدامس و انداختیم که رفت پشت میله های پنجره گیر کرد بعدم کاکائو و سنگ...حالا نوبت رسید به سی دی که اگه یه بار میفتاد از وسط دو نیم می شد نیلوفر انداختش، افتاد زمین اما چیزیش نشد اومدیم دوباره امتاحان کنیم که یهو.......چشمتون روز بد نبینه..... طبقه دوم اون ساختمون یه حاج آقای آخوند زندگی می کنه که من اصلا یادش نبودم (یه بار که مارو چندتایی با هم دید گفت این بار بیایین اینجا، می گم دوستام محاصرتون کنن !!! میثم گفت حاج آقا مگه جنگه بله در باز شد و یه خانومه چادری با اون جاج آقاهه اومدن بیرون خانومه قاطی کرد که شماها کی هستین؟ آخه مگه شما دین ندارین (فوریم همه چیز و می چسبونن به دین) بعدشم اومد یه فش وحشت ناک بده که گفت آخه بی معرفتا شماها این جا چی می خوایین؟ وای حالا من و نیلوفر از یه طرف گرخیده بودیم از یه طرف ترکیده بودیم از خنده برای این واژه ی بی معرفتا داشتیم می رفتیم که دیدیم میثم با چشمای پف کرده و موهای تو هم داره از اون طرف خیابون میاد. نگو این اصلا خونه نبوده شبش رفته بوده خونه ی دوستش مامانشم مهمونی بوده. خلاصه من همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم ترکیده بود بچه از خنده...می گفت شیما تو دیگه کی هستی بیچاره تا حالا اکیپ به این ارازلی ندیده بود. تازه امروز پیش نیلوفر بودم تصمیم گرفتیم با یه تخم مرغ (با لادن و ندا، آخه اونا تو این پروژه نبودن چون لادن شمال بود و ندا تهران) بریم فرعی، بترکونیمش به دیفال.
پ.ن.۱.هی لادن خانوم چرا به وظیفت عمل نمی کنی و به وبم نمیایی راستی لاهیجان و ترکوندی اومدی؟؟ راضیم ازت
پ.ن.۲.سامی داداشی، برامون دعا کن که تو این راه رو سفید بیرون بیاییم
پ.ن.۳.استاد احد قول بده هر وقت ما رو با صورت شطرنجی تو تی وی دیدی بگردی جامون و پیدا کنی و برامون کمپوت بیاری
پ.ن.۴.میلاد جوجو من دیشب شام زرشک پلو با مرغ درست کردم تازه جای پیازم توش کلم نریختم
پ.ن.۵.آرش جونم یه دنیا ممونم که بر خلاف بی معرفتیه من تو به من سر می زنی
پ.ن.۶.سرو عزیزم من نمی تونم بلاگت رو باز کنم
پ.ن.۷.من با بدبختی آپ کردم.آخه از ساعت۱۲تا ۱:۳۰مشغول بودم بعد که آماده شد اومدم بذارم رو وب که ثبت نشد منم سیوش نکرده بودم دوباره نوشتم تا تموم شد اومدم سیو کنم برقا رفت.این بار سومه
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 12:18 PM توسط شیما |
|