|
سلام به دوستای نازنینم چه خبرا ؟ با این روزای قشنگ که بوی پاییز و می ده چه می کنید من عاشق پاییزم. با بوی پاییز زندگی می کنم. واقعا دل نشینه. دلنشین تر از همه و همه چیز دوستای منن که امروز اینجا بودن امروز لادن و نیلوفر و ندا اومدن خونه ی ما. تقریبا یک ساعت با هم رفتیم بیرون وای دوتا پسر با تیپای احمقانه، یکیشون شلوارش تا زیر کفشش بود، راه افتادن دنبال ما. مامان منم باما اومده بود اما پشت سرمون راه میومد متوجه قضیه شد و اومد نزدیکمون همون موقع هم پسرا اومدن جلو تا مثلا به ما شماره بدن منم گذاشتم به ما که نزدیک شدن یه نگاه بهشون انداختم بعد به مامانم نگاه کردم گفتم خب مامان چه خبرا چه طوری پسره گرخیده بود فکر کرده بودیم ما تنهاییم نمی دونست که... ما هم ترکیده بودیم از خنده فقط باید قیافش و میدیدین البته خب حقش بود پسره ی پرو بعد اومدیم خونه. ماهواره رو روشن کردم که دیدم اه!!! هیج کانالی نمیگیره گفتم مامان المبی رو دزدیدن بذار برم پشت بوم ببینم چه خبره حالا همه ی مرضم برای رفتن به پشت بوم شیطونی بود وگرنه اونکه برام مهم نبود تا مامانم گفت برو چهارتایی پاشدیم رفتیم بالا تا رسیدیم لادن رفت لبه ی دیوار منم دویدم کنارش بالای دیوار به صورت کاملا عشایری عکس گرفتیم بعد دیگه افتادیم رو دور بقل کولر....روی کانال کولر.... رو پشت بوم همسایه، با ویوی لباسای گل منگولیه آویزون شده رو طناب لبه ی دیوار....کنار دیش ماهواره..... بغل آنتن....بغل لوله ی بخاری.... خلاصه پشت بوم و تخریب کردیم بعد از همه ی این حرکات پشت وانتی یه دفعه من گفتم: خوبه یکی ما رو در حین انجام این حرکات دیده باشه که یهو دیدم به به سامان که من ازش منتفرم تو آپارتمان روبه روی ما روی پشت بوم وایساده و داره همین جوری ما رو تماشا می کنه بعد که دید ما متوجهش شدیم زد زیره خنده مطمئن بودم که تو محل پخش می کنه که چی دیده از ما خلاصه اینم از معروفیت امروز ما پ.ن.۱.به امید خدا و به کمک بروبچه های پشت صحنه و روی صحنه تا چند وقت دیگه تو خیابون که راه می ریم، باید امضا بدیم به این و اون پ.ن.۲.یه نفر بی نام برای من کامنت گذاشته، که جون مادرت شماره تلفنت رو بذار رو وب!!!!! خدایی عجب آدمای خوشحال و خرسندی پیدا می شن عزیزم یه دقیقه وایسی حتما شمارم و برات می ذارم رو وب پ.ن.۳.بابایی امروز لادن طی یه عملیات پشت وانتی با پاش زد تو معده ی مبارک من از درد مردم بهش گفتم به بابایی می گم خواستیم بریم آشینه تو رو نبریم البته شما خیلیم نگران نباش چون قرار با هم بریم استخر و بنده هم طی یک عملیات ضربتی و البته صد در صد عشایری، کاری می کنم که عمرا از اونجا بیرون نیاد پ.ن.۴.سر سفره ی افطارتون، سر سجاده ی نمازتون منم فراموش نکنینا دوستون دارم هوارتا + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 11:20 AM توسط شیما |
پاییز خواهد آمد و من ثانیه ها را سطر به سطر می خوانم تا آمدنش راجشن بگیرم پاییزی که همیشه ویرانی یک دل میان قصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر را در سفرهایش با خود می برد چه کسی می داند کجای دنیا همیشه پاییز است؟! به که بگویم گلایه هایم را و ازدحام تنهایی کنج قرمزترین گوشه های تقویم و تو ای خدا بگذار اعتراف کنم نزدت بازگشته ام آهنگ حضورت آنقدر لطیف و شاعرانه است که مرا مدهوش می کند تویی که خود دیدی در شعر پر غلط زندگی ام تنها ویراستار اوبود. با لهجه با طراوت شبنم فریاد زدم " بدون او قصه چون من به پایان می رسد " پس چرا او را پس گرفتی در حالی که مرگ شتابان از من گریخت! پروردگارا، تو که حسود نبودی تو که بهتر می دانستی من انعکاس بی ارزش نور اویم و کاش.... کاش گل های سرخ نفهمند درد من چیست رفت در فصلی که تنها امیدم تو بودی و تنها دلخوشیم باران فصل تقارن عشق و نفرت ساده مثل سادگی هایم و صدبار دریغ....خدایا در دادگاه عدل تو....گریه هایم را ندید گریه هایی که از هرچه بود از شادمانی نبود افسوس...همه چیز نابود شد کوچه های آبی احساس و رسم نوازش که در غمی خاکستری گم شد و تو آخرین کلامم را شنیدی که او را گفتم پلک نزن...خدا روی نگاهت راه می رود!! پ.ن.۱.سلام دوست جونام.خوبین؟ امروز گوشیه مامانم و دزدیدن. شدیدا هممون نگران عکسا و فیلمایی هستیم که از خودمون توش بود. تو رو خدا تو گوشیتون عکسای خانوادگیتون و نگه ندارین.. پ.ن.۲.دیگه چیزی واسه گفتن ندارم مواظب خودتون باشینا دوستون دارم هوارتااااااااا + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 8:51 AM توسط شیما |
|