|
سلام دوستای نازم.خوبین؟ چیکار می کنین با اومدن این روزای قشنگ پاییزی؟ من که خیلی برام خوشایند. براتون بگم از این چند روزی که نبودم. یه روزش و رفتیم خونه ی مامانیم. هر دوتا خالمم اونجا بودن. جاتون خالی ترکوندیم. .... موقع پهن کردن سفره ی شام دختر خالم(آیدا) داشت سبزی میذاشت تو سفره که یهو بنده هولش دادم با دست رفت تو خورش... آخ آخ بچم از بین رفت ولی خداییش خودمم نمی خواستم دیگه اونجوری شه تمام حیاط و دنبالم کرد.می خواست لهم کنه بعدم طی یک حرکت دقیق یک شیشه آب ریخت تو لباس من.. (خدایی راضیم از خودمون، هممون تو حرکات عشایری، حرف اول و می زنیم بعد از شام، همه ی ارازل به اتفاق هم تو حیاط بودیم که یهو ، دخترخالم(آیلین) بهم گفت: شیما بیا قلاب بگیرم از رو دیوار برو بالا آخه همسایه کناری می شه مادر خانوم دائیم و ما هم آمار داشتیم که اونشب خونه نیستن. خلاصه این مرضه همه گیر شد و من و آیدا رفتیم بالای دیوار.(من از ارتفاع وحشت دارم) برای همین داشتم سکته می کردم. فقط برای اینکه کم نیارم رفته بودم بالا چندتا عکس اون بالا گرفتیم بعد آیدا به کمک آیلین رفت پایین ولی مگه من می تونستم برم. تمام هیکلم و زخم کردم. دیدم نه نمی شه. فوری زنگ زدم پسرخالم که ماشاالله هیبتی داره واسه خودش.خلاصه زنگ زدم بهش گفتم سهیل کجایی؟ گفت برای چی؟مگه تو کجایی؟ گفتم من بالای دیوارم..!!! گیر کردم،نمی تونم بیام پایین بچه گرخیده بود. گفت شیمااااااااا تو بالای دیوار چی می خوای. آخه تو یک ربع نمی تونی آروم باشی منم که به غرورم برخورده بود تا قبل از اومدن اون یه هفتایی جون از دست دادم خودم پریدم پایین ولی یه هفتایی بعدش آبقند نوش جان کردم اونشبم اونجوری گذشت.. بعد با خالم اینا رفتیم خونشون (شبم رفتیم احیا..اگه قابل باشم برای همتون دعا کردم اول برای سلامتی همتون بعدم دلشادیه همه.. خلاصه اومدیم خونه، مامانم و خواهرم، زودتر از من و پسرخاله هام و خالم خوابیدن من و خالمم تو اتاق مشغول صحبت بودیم. یهو پسرخالم اومد تو به مامانم گفت: خاله خاله پاشو خونه آتیش گرفته (آخه ما یکی از یکی وروجک تریم مامانم بیچاره از خواب پرید دید ما کف اتاق افتادیم از خنده..یعنی چهره ی مامانم اون لحظه دیدنی بودااا.. اینم از وقایع این چند روز البته به صورت خیلی خلاصه. پ.ن.۱.خیلی خسته ام. بیشتر برای این آپ کردم که یه توضیحی تو این پی نوشت ها درباره ی چیزی بدم، اگه یادتون باشه من به همه ی اونایی که ازم درباره ی شعرای وبم پرسیدن، گفتم که شعرایی که من رو وبم میذارم دلنوشته های عزیز بزرگواری به اسم بردیاست. ولی این و تو وب ذکر نکرده بودم. دوست داشتم تو وبم بگم که گفتم. پ.ن.۲.این روزا اثاث کشی داریم.تایمم خیلی محدود شده ببخشید اگه کم بهتون سر می زنم. پ.ن.۳.دلم برای دائی احمد نازنینم خیلی تنگ شده. دائی جونم چرا قسمت نظرات رو بستی؟؟؟ پ.ن.۴.سر یه دوراهی خیلی بزرگ تو زندگیم گیر کردم که هیچ کس جز خودم نمی تونه برای تصمیم گیری کمکم کنه تو رو خدا برام دعا کنید بتونم راه خوب رو انتخاب کنم. دوستون دارم خیلی زیاد + نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 10:27 AM توسط شیما |
|