گمگشته...
فقط یک عکس می ماند ، فقط یک یاد می ماند ، فقط یک نام می ماند ، ز بودن ها... فقط یک عشق می ماند ... ز هر گمگشته ای یا نام نیکویی..... یک روز می بینی که او رفته... به جز یک شاخه گل از او نشانی نیست... فقط بر روی قالی جای پایش را تو میبینی... فقط بر روی یک کاغذ نقش خطش را تو می بینی.. به هر جا بنگری او را نمی یابی... به جز یک عکس ،یک نام ،یک یاد.... ز گمگشته ات نشانی نیست...نیست....نیست!
فقط یک عکس می ماند ،
فقط یک یاد می ماند ،
فقط یک نام می ماند ،
ز بودن ها...
فقط یک عشق می ماند ...
ز هر گمگشته ای یا نام نیکویی.....
یک روز می بینی که او رفته...
به جز یک شاخه گل از او نشانی نیست...
فقط بر روی قالی جای پایش را تو میبینی...
فقط بر روی یک کاغذ نقش خطش را تو می بینی..
به هر جا بنگری او را نمی یابی...
به جز یک عکس ،یک نام ،یک یاد....
ز گمگشته ات نشانی نیست...نیست....نیست!
+نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت7:15 AMتوسط شیما | |
من به سیبی خوشنودم... من به بوییدن یک بوته ی بابونه...من به یک آیینه،به یک بستگی پاک قناعت دارم...