لحظه ی گمشده...
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه ی خون را در رگ هایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد...
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
رویای بی شکل زندگیم بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگ هایم از تپش افتاد
همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله ی فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم...
او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله ی فانوس را نوشید...
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا، برای که؟
او دیگر نبود...
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ هایم جا بجا می شد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گمشده بود...
+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت1:48 AMتوسط شیما | |
من به سیبی خوشنودم... من به بوییدن یک بوته ی بابونه...من به یک آیینه،به یک بستگی پاک قناعت دارم...