حدیث پرواز...
تمام شد همه نا مهربانی ها تمام شد سایه اندوهگین غم از خانه او رخت بست و رفت اکنون تو آمده ای،با قامتی شکسته و من کوچه را به یمن حضورت آب و جارو کرده ام چشمانم پر است از حدیث پرواز تو،صاعقه وار بر نشانه های بی نشان نشستی و بیرق عشق را بربام دلم به اهتزاز در آوردی آری، تو آمدی، اما نه با پای خویش بلکه بر دوش فرشتگان که جملگی ترانه مهر می خواندند تو شگفتی از من که بی هیچ بهانه برای ماندن، ماندم و من در عجبم از بازگشت تو که آخرین سرود ایثار را در گوشم زمزمه کردی تو هستی و انبوهی از نامه هایی که هیچ گاه به دستت نرسیدند من هستم و کالبدی سرد که عبور خون در رگ هایش افسانه شده وقتی گذشته ام را از کلام واژه ها شنیدی اشک مجالی نداد تا از روایت تصویر بگویم پشت پنجره رو به جاده ای رو به جاده ای که تو را برنگرداند دو رکعت نیاز می گذارم در قنوتش تمام دردواره هایم را به گریه می ایستم پس خوب فهمیدی حال که بازگشته ای چرا دیگر نمی گریم فهمیدی چرا کلمات نمی توانند مرا یاری کنند ناگزیر به تو چشم می دوزم بلکه روحم تا رودخانه ای از تبار شقایق کوچ کند فهمیدی چه طور در بهار بلندای شعر دیدمت که قلم بر دوش به یاری پروانه ها می رفتی و در پاییز آوای روشنت را در جزیره ای دور دست شنیدم که شبی سرد از طلیعه دلنواز صبح شادمان بودی اگر این لحظه ها همه خواب است اگر آمدنت رویا است می خواهم از دیباچه تا پایان را بدوم و مرگ را در آغوش بفشارم ولی هرگز باز نگردم
تمام شد
همه نا مهربانی ها تمام شد
سایه اندوهگین غم از خانه او رخت بست و رفت
اکنون تو آمده ای،با قامتی شکسته
و من کوچه را به یمن حضورت آب و جارو کرده ام
چشمانم پر است از حدیث پرواز
تو،صاعقه وار بر نشانه های بی نشان نشستی
و بیرق عشق را بربام دلم به اهتزاز در آوردی
آری، تو آمدی، اما نه با پای خویش
بلکه بر دوش فرشتگان
که جملگی ترانه مهر می خواندند
تو شگفتی از من که بی هیچ بهانه برای ماندن، ماندم
و من در عجبم از بازگشت تو
که آخرین سرود ایثار را در گوشم زمزمه کردی
تو هستی و انبوهی از نامه هایی که هیچ گاه به دستت نرسیدند
من هستم و کالبدی سرد که عبور خون در رگ هایش افسانه شده
وقتی گذشته ام را از کلام واژه ها شنیدی
اشک مجالی نداد تا از روایت تصویر بگویم
پشت پنجره رو به جاده ای رو به جاده ای که تو را برنگرداند
دو رکعت نیاز می گذارم
در قنوتش تمام دردواره هایم را به گریه می ایستم
پس خوب فهمیدی حال که بازگشته ای
چرا دیگر نمی گریم
فهمیدی چرا کلمات نمی توانند مرا یاری کنند
ناگزیر به تو چشم می دوزم
بلکه روحم تا رودخانه ای از تبار شقایق کوچ کند
فهمیدی چه طور در بهار بلندای شعر دیدمت
که قلم بر دوش به یاری پروانه ها می رفتی
و در پاییز آوای روشنت را در جزیره ای دور دست شنیدم
که شبی سرد از طلیعه دلنواز صبح شادمان بودی
اگر این لحظه ها همه خواب است
اگر آمدنت رویا است
می خواهم از دیباچه تا پایان را بدوم
و مرگ را در آغوش بفشارم
ولی هرگز باز نگردم
+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت11:15 PMتوسط شیما | |
من به سیبی خوشنودم... من به بوییدن یک بوته ی بابونه...من به یک آیینه،به یک بستگی پاک قناعت دارم...