تبليغاتX
گندم زار دل من - هجرت پاییز...

گندم زار دل من

اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط میزنم...

 

 

 

 

 

 

 

قافیه ها مرا احاطه کرده اند

 

چشم من کور است، فردایی نمی بینم

 

چون حبابی روان تا ثانیه ای دیگر نابود خواهم شد

 

در آستانه فصل غریبانه باختن به خیالم پریدم

 

ولی من فقط پر پر زدم

 

به کابوس هایم دعوتت نمی کنم

 

از دریچه رویا ببین

 

آهنگهای محکوم به تبعید را

 

و عصاره ی عشقی عبث که به تاراج رفته

 

تا بدانی حاصل لحظه های مستی چیست...

 

رقص ماهی های بهت زده، اسیر مقبره ای مشکوک

 

هنوز از نیرنگ زمانه واهمه دارم

 

چنان با تیری آغشته به افسون مرا نشانه رفته،

 

که می هراسم نگاه خصمانه اش با من،

 

مهرگان و آذر آبادگانت را به قعر دوزخ بیاندازد

 

بخار نفسم در سردی رگبار آسمان چون قندیل شراب آلود

 

یاد آور نوشیدن هزار باره ی اکسیر مرگ است

 

شاید این جادوگر فصل ها است،

 

 که سرنوشتم را پیش گویی می کند...

 

شقیقه های تنهاییم درد می کند

 

به که بگویم پشیمانم از زنده بودن

 

سخنم با تو است ای پاییز

 

دستاویز دامانت می آسایم

 

از تو هیچ نمی خواهم، فقط مرا ببخش

 

شاید می دانی، اما به رویت نمی آوری !!

 

شاید می دانی، بذر های کال در شالیزار ها کاشته ام

 

قصیده رفتن می خوانم ولی باز هستم

 

شاید می دانی دل آواره ام، فرهادوار،

 

تمام کوه های عقیم و سرد را یک به یک رسوا کرده است

 

شاید می دانی پشت نگاه بدرقه به سیاهچالی خزیده ام

 

و زمزمه های آب را ،

 

در گوش رودی به عرض شکاف ابرهای مسموم فریاد زده ام

 

شاید می دانی در جدال بین سایه و بلاتکلیفی،

 

پرچم بی رنگ زیستن برافراشته ام

 

و قصه هجران معرفت را در حفره زمان دفن کرده ام

 

شاید می دانی خاکستر تب دار آخرین بوسه ات،

 

مرهم زخم هایم شد...

 

و حرارتش همزاد خون دلهایم

 

آری...شاید می دانی

 

 ولی خودت را به کوچه روزهای نیامده می زنی !!

 

پاییز من، سینه پر دردت بستر بر گفرش دیالوگ های زرد است

 

و نغمه وداعت، ناله پای شبگردان ناشکیبا

 

بانگ می زنم، معجزه دست مسیحایی ات

 

عاشقانه زیستن را در جانم تکرار کرد

 

خون، چون دوشیزه ای پاک از چشم گل سرخی چکید

 

تن مهتاب را شکافت

 

آزاد شد، رهاتر از هرچه رها

 

می دانم تو آخرین پاییزی هستی،

 

 که مرا مهمان جرعه ای لبخند می کند

 

پس قدری درنگ کن، مانند گیتارت در آغوشم بگیر

 

تا رسوب اشک را در دیدگان متبسم ببینی

 

مهربان پاییزم، حال که راهی سفر می شوی

 

مرا در غم هجرت شریک کن

 

آخر پس از خدای و گل سرخ، جز تو کسی را ندارم

 

این منم، منی که به یک نقطه رسیده ام....

 

 

 

 

 

 

 

                  ----------------------------------------------------------------

 پی نوشت

 

 

این شعر برای آخرین روز پاییز ( یعنی ۳۰ آذر ) بود.....ولی اون روز رو وب نرفت چون......

 

 

 اما امروز گذاشتم چون دوست داشتم که شما هم بخونین

 

 

حرف دل

 

 

*دلم برای دائی احمد جونم که الان رفته سربازی شده یه ذره...

 

آرزو میکنم هر جا هست سلامت و دلش شاد باشه

 

دائیه نازنینم دوست دارم یه عالمه

 

 

*دلم برای سامیه نازنینم برای علیرضا(داداشیه گلم)، عمویی،

 

عمو سبزی فروش که مریضه و مدتیه نیست

 

برای محسن عزیزم که سیستمش مشکل پیدا کرده و چند وقته نیست،

 

برای مصطفی گلم که کلاساش شروع شده و وقت نمی کنه بیاد،

 

احسانه نازنینم که برای کنکور داره درس می خونه و کمتر میاد...تنگه تنگه...

 

دلم برای همشون یه ذره شده...

 

آرزو میکنم همه ی دوستای نازنینم،

 

هر جای آسمونه این دنیا که هستن سالم و دلشون شاد باشه...

 

دوستون دارم از ته ته ته دلم

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت10:25 PMتوسط شیما | |