|
سلام دوست جونام خوبین؟ چه خبرا؟؟ خوش میگذره؟ خدا کنه که به همتون خوش بگذره ببخشید که چند وقتی نبودم ...مشکلی برام پیش اومده بود که نمی تونستم بیام.. دلم برای همتون تنگیده یه عالمه.. بیشتر بچه ها نیستن دلم براشون تنگ شده... مثل ایمان که خیلی دلم براش تنگ شده می دونم سرش شلوغه و نمی تونه بیاد.. چی بگم...نمی دونم.... اومدم آپ کنم و اعلام وجود کنم اما نمی دونم چی بنویسم....آهان فهمیدم... بگم از چند روز پیش که گشت محترم ارشاد من و دوستام و ارشاد کردن... . . دوباره نزدیکه 22بهمن شدیم و اینا شروع کردن چند روزپیش با لادن ونیلوفر بیرون بودیم.... هرسه این قدرم خسته بودیم که نگو..یه ذره هم تیپ درست و حسابی نداشتیم.. از کلاس اومده بودیم فقط می خواستیم برسیم خونه و یه چیزی بخوریم کنار خیابون منتظر تاکسی ایستاده بودیم که یه دفعه آقا پلیسه اومد بدون مقدمه با صدای بلند داد زد موهاتون و بکنید تو!!! هم،موهامون داغون بود و زیادم بیرون نبود خیلی معمولی بودیم..بهتره بگن خیلی داغون بودیم بعد گیر داد این چیه پاتون کردین..شلوارتو بکش رو بوتت منم گفتم شلوارم تنگه نمیاد رو بوتم لادنم از اونجایی که وقتی خستست اصلا اعصاب نداره بهش گفت شما!! نمی خوام موهام و بکنم تو.. همه چیز این مملکت ردیف شده مونده موهای من... با تو هستم می گم موهات و بکن تو لادنم روش و برگردوند و توجهی نکرد... بعدم یارو قاطی کرد گفت من کیم آره...سرباز بیسیم بزن یکی از خواهرا بیاد من با اینا امروز کار دارم وای خدا من داشتم تقریبا سکته می کردم و چند دقیقه ی کوتاه خواهر رسید!! خلاصه خواهر اومد و.... چه هیبتی..!!! تا پیاده شد از ماشین شال من و کشید جلو..اومد بره سمت نیلوفر اونم صداش درومد که دست به من نزن بابا...برو خودت و درست کن وای من داشتم می مردم..آخه من اصلا از این جرئتا ندارم اصلا با اینا کل کل نمی کنم... اومد ماشین و بیاره جلو مارو سوار ماشین کنه خواهرم سرش با برادر گرم بود حسابی تو همون لحظه یه پسره نگه داشت و گفت سوار شین ما هم بدون معطلی پریدیم تو ماشینش..اونم زد از کوچه های فرعی پیچید..گفت من اونا رو دیدم که بهتون گیر دادن فهمیدم چه خبره گفتم بیام یاری برسونم بابا مرام!! اما بی خیالمون شده بودن وگرنه اگه می خواستن می تونست خیلی راحت بیان دنبالمون ولی خب دیگه احتمالا ترجیح دادن از لحظاتشون لذت ببرن!! من تا رسیدم تو پریدم بغل مامانم به گریه.....بعدم چندتا لیوان آبقند...بچه ها ترکیده بودن از خنده...لادن می گفت شیما تو خیلی شجاعیا..حالا هم دست گرفتن این موضوع رو برام ولم نمی کنن که برای همه تعریف کردن.... خلاصه اینم از برنامه ی ما.. پ.ن.1.احسان عزیزم،دوست خوبم داره وب و ترک می کنه .... خواهش می کنم نرو...می دونم که میایی و وبم رو می خونی نرو....... پ.ن.2.دلم برای خیلیا تنگه...از این دلتنگیا خستم از دلتنگی هایی که به دیدار نمی رسه و تموم نمی شه.... مواظب خودتون باشین دوستون دارم یه دنیا + نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 11:10 PM توسط شیما |
|